سلام
اوضاع چطوره؟؟؟
من بد نيستم با ماه رمضون چه مي كنيد؟؟
امسال هيچكي روضه نميگيره بابا فشار خون داره اوضاش بهم مي ريزه ماما هم كه تازه عمل كرده هلنا هم كه بچه ست!!مي مونم من كه ديگه كي حس و حال داره تنهايي؟! خصوصا اگه قرار باشه غذاي بقيه رو هم اماده كني اونم واسه ناهار خدايي خيلي ستمه!!
مامان بزرگم اينا هم روضه نميگيرن اونام مشكلات خودشونو دارن ديابتو ناراحتي قلبيو....خلاصه وقتي ربنا ميگن دلم پر مي زنه واسه يه افطاري اخ كه چه حالي ميده جالب اينجاست كه من از هر چي عربيه بدم مي اد ولي عجيب ربنا رو دوست دارم نه به خاطر غذا يه كلاس ديگه اي داره ......
يه زماني دور هم جمع مي شديم واسه افطاري كه هميشه وسطش اش رشته هم بود(تبليغ روغن لادن طلايي نيست )با يه غذاي ديگه كه معمولا يه جور خورشت با برنج .....برق زولبيا و باميه زير نور چراغ و از همه مهمتر شله زرد يا حلوا .....واي چه مزه اي!!شله زردي كه دونه هاي برنجش جداست شيرينه و دست پخت شوهر خالمه!!!
يا اون يكي مامان بزرگم كه هر كسي وقتي مي ايد با خودش يه چيزي مي اره بعد سفره پر ميشه از غذا هاي كم ولي رنگو وارنگ!!
يا اصلا چرا بريم دور من ديگه مدرسه نميرم و چه بد....4 سال دبيرستان من افطاري جور كردم و چه كيفي مي داد!!همه ي معلم ها شلوغ....ميومدن مي ريختن مي پاشيدن واي چه خوش مي گذشت دلم تنگ شده واسه مدرسه!!!
بعد هر كس يه چيزي مياور غذاي اصلي هم از بيرون مي گرفتيم معمولا يه نوع كباب بود!!
حالا كه من نيستم كي افطاري ميده؟
كي كار هارو راست و ريست مي كنه كي اخلاق گنده خانم ....تحمل مي كنه!
من دلم افطاري مي خواد!!!
ربنا مي گن و من هي افسوس مي خورم
دلم مي خواهد دور هم جمع بشيم ولي نميشه ديگه ماه رمضون يه حس ديگه اي داره
(حداقل واسه ادمي مثل من داره!!!)
يه كم عجيبه اخه من اصلا مذهبي نيستم حجاب مجاب كه تو كه
كار ما نيست نماز كه ......روضه هم اينا نمونش!!از هر چي عرب و عربيه هم بدم مياد حتي از ايينا كه قران مي خونن صدا شون ميره رو اعصابم ولي عجيبه كه ربنا رو دوست دارم!!
خوب ديگه برم.....
منم دعا كنين!!همه نياز به دعا داريم!
پي نوشت:همون طور كه گفتم تبليغ روغن لادن طلايي نكردم شما هم استفاده نكنيد روغن جامد خيلي مضر !!(توصيه بهداشتي)
پي نوشت2:شوهر خالم اشپز نيست!!فقط اگه با برادراش جمع بشن و بخوان به مامانشون كمك كنن يه هنر هاي خفته اي در درونش بيدار ميشه!
سلام
چطورين؟؟؟
من هم بد نيستم
ولي مثل هميشه بي حال...
.مي دونين كه!يه دوستي دارم كه ميگه شادي همين اطرافه فقط بايد دنبالش گشت!من تمامه مدت ناراحتيم دنبال مي گردم
خوبيه وب لاگ داشتن اينه كه راحت حرفمو مي زنم به هيچيم نبايد فكر كنم
جمعه عروسي عمه ام بود بعد يه اتفاقاي افتاد بعد از عروسي كه ديگه هيچي يك دو روزي گريه كردم و كلي از خدا شكايت كردم كه چرا اينقدر بي معرفتي مي كنه؟!
گاهي فكر مي كنم خدا يادش مي ره منم اين پايين هستم درسته كه اصلا بنده اي خوبي نيستم و روابط الاهي حسابي خرابه ولي مگه نميگن خدا مهربون از همه بيشتر به فكر ادماست...... به ما كه نرسيد!
پارتي بازي تو كار خدا؟؟؟؟
بگذريم....
عروسي رو بچسب:
اول بايد بگم نامزدي بود و بنده 2 تا نامزدي پشت هم دعوت بودم
5شنبه رفتم نامزدي يكي از فاميل هاي دور كه البته جالب اينكه خيلي زود هم رفتم اونام مذهبي ....منم كه بي خيال البته اصلا ناراحت نميشن ادم بي حجاب وسطشون باشه!![]()
ما از خانوادهي عروس بوديم خلاصه اينقدر اهنگاشون قديمي بود و مزخرف كه من مجبور شدم بشينم خوابم گرفته بود كارم شده بود خوردن!!(كاري بهتر از اين سراغ دارين در اين نوع موارد؟؟)
بميرن الاهي به هر كسي فقط يه بار چيزي تعارف مي كردن!!شايد يكي بخواهد دو تا شيريني بخوره!
خلاصه منم از حرصم تا تونستم ميوه خوردم!!![]()
خلاصه بعد عمري يه اهنگ درست و حسابي امد ما هم رفتيم وسط!!
بعد داماد امد خلاصه همه رفتن تو مانتو و چادر فقط من و يه دختر ديگه تكون نخورديم!!![]()
خواهر داماد خودشو كشت اينقدر چپ چپ نگاه كرد(كرد كه كرد جونش دراد
) منم به روي خودم نياوردم تازه اينقدر قيافه گرفت و ....كه ديگه داشتم عصباني مي شدم!
خلاصه بعد از كلي لوس بازي بلاخره نوبت شام رسيد من اينقدر خوشحال شدم و اينقدر حوصلم سر رفته بود كه بي هوا پريدم بيرون!!![]()
شام خوب بود يه تيكه ي خنده دار داشت كه هر كي دوست داماد بود بات من سلام احوال پرسي گرم كرد كه خودمم مونده بودم دارم نقشه كي رو بازي مي كنم!!![]()
البته قبل از شام تصميم به قاطي شدن گرفتن ولي خبري نشد!!(دايي 19 ساله ي عروس امد وسط ولي انداختنش بيرون!
)
فردا نامزدي عمه ام بود نه وقت ارايشگاه داشتم نه هيچي
ساعت 12 رفتم دنبال ارايشگاه خنده بازار به خدا....پيدا شد خدا رو شكر بعد من بسيار شاد موهاي خوشگل رفتم اونجا مثل هميشه هر چي بچه بود جذبه من شد در يك ان و هيچي 3 4 تا طفل افتادن دنبال من(شانس كه نداريم!!خيلي از بچه خوشم مياد...)اونجام تا اومدم چيزي بخورم يكي مي يومد يه چيزي مي خواست همه هم سن بالا من تنها مجرد تصور كنيد چه فجاعتي بود!!!!![]()
تا سر صبح اونجا بودم!!
فقط 3:30 خوابيدم بعد رفتم كلاس رانندگي تو خواب راه مي رفتم!!!
توهم كامل....
ديگه همينا![]()
اينم همين جوري :
نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روى تو گفتا خودم ندانم
گفتم بگير فالى گفتا نمانده حالى
گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خيالى
گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟
گفتا كه مى سرايم شعر سپيد بارى
گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد
گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايى
گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده
گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون
گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش
گفتا : خريد قسطى تلوزيون به جايش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشى در دفتر اداره
گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل
گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دى
گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادى
گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقى
گفتا كه جاى خود را داده به فاكس برقى
گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره
گفتابه جاى هد هد،ديش است وماهواره
گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد يا نياورد؟
گفتم بگو ز مشكِ آهوى دشت زنگى
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاى رنگى
گفتم سراغ دارى ميخانه اى حسابى
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابى
گفتم : بيا دوتايى لب تر كنيم پنهان
گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان
گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتى !!!
بي مزه .....
تو هواي گرم مي چسبه!
تا بعد ![]()
دلم داره ميسوزه مي سوزه به شدت
اخ چرا هيچ كس نيست حرفمو بفهمه چرا وقتي حرفمو نمي فهمن به من مي گن زبون نفهم؟
چرا من اينقدر زود گريم ميگيره؟چرا از دست عالم و ادم عصباني ميشم ولي با هيچ كس نمي تونم حرف بزنم؟
چرا هر چي از خدا مي خوام اينقدر دير مي ده كه اصلا يادم بره مي خواستم يا اينكه نظرم عوض بشه؟
چرا من اينقدر با بقيه فرق مي كنم بعد هيچكي منو درك نمي كنه بعد من خودمو مي كشم مثله بقيه بشم......اون وقت بهم مي گن خيلي معمولي هستي و اين جذاب نيست؟
چرا خانوادم چون مچشونو نميگيرم فكر مي كنن خنگم؟
چرا هر دفعه با ماما دردودل مي كنم مي زنه تو حالم مي گه غر نزن بعد خودش شروع مي كنه به غر زدن؟؟
چرا وقتي از بابام سوال مي كنم خودشو مي زنه به كري چرا هيچ وقت حرفامو باور نميكنن؟
چرا دوستام ازم دلخورن وقتي من بيشتر از دستشون عصبانيم؟
چرا وقتي خودمو كنترل مي كنم كه داد و بي داد نكنم مي گن يه جور ضعفه؟
چرا وقتي از كسي خوشم مي ايد بايد فرار كنم چون مي ترسم از من و خانوادمم بدش بياد؟
چرا من رفتم كلاس ولي همش مجبور شدم ته بشينم؟با هيچ كس حرف نزنم؟با هيچ كس دوست نشم؟
چرا اينقدر حس بي مصرفي مي كنم؟چرا بي حوصلم؟
چرا بايد كل چيزاي كه مي خوامو بگذارم كنارتا بتونم بخندم!!!؟
چرا ديگه دوستم نداره عمويي كه اونقدر دوستش دارم؟
مشكل از منه؟
من خيلي بدم؟؟گاهي ميگم كاش اصلا نبودم خستم و اخ دلم مي سوزه!!!
ولش بابا بي خيال من كه فقط واسه يه نفر مي نويسم....اونم نمي تونه جواب بده!!! برم سر بازي كه حداقل اين پست قابل خوندن بشه!!
اتفاقات مهم زندگي من
من 8:45 صبح به دنيا امدم ماما هميشه ميگه خيلي سخت به دنيا امدم و خيلي اذيت شده(اصولا اگه نسبت به يه چيزي نگاه منفي داشته باشيد هر چيزه ناگواري رو به اون نسبت مي دين)
هيچكي منو نمي خواست اولا ماما مي خواسته بگه منو اشتباه اوردن پيشه اون و من بچش نيستم(چه جالب)چون من خيلي زشت بودم ولي وقتي دستاي منو ميبينه مي فهمه نه بابا(ديگه زشت نيستم) ....دوما بابام اينا پسر دووووووووووووست من شدم لكه ي ننگ پسر اولشون!!!(هنوزم هستم منو خواهرم تك دختراي خانواده ي باباميم)
ماما و بابا هميشه نبودن يا داشتن درس مي خوندن يا براي كار اينجا اونجا بودن!!من پيش مامان بزرگام بزرگ شدم(مي تونيد حدس بزنيد چه فوق العاده بوده)
با عمه عمو و خاله ام خيلي صميمي شدم طوري كه عمري ماما بابا بتونن به حد اونا برسن
هميشه بچه كوچيكه و مزاحم بودم.......
از مدرسه متنفر بودم!!تا اينكه دوستاي جدي پيدا كردم
من و شيوا بوديم بعد پرنيان امد هنوزم هست بعد از 11 12 سال كه اگه يه روز بره منم رفتم!!(واقعا دوستم داره و تمامه سعيشو ميكنه دركم كنه...ولي من خيلي گيرم..)
شيوا تيز هوشان قبول شد و رفت پي كارش ما رم ادم حساب نكرد
خواهرم هلنا به دنيا امد بعد من همينجور رابطم بد و بدتر شد با ماما بعد به جاي رسيد كه ......
راهنماي اصلا شاگرد مورد توجهي نبودم هميشه يا كم داشتم يا زياد... معلمها دوستم نداشتن!!
تو دبيرستان عوض شدم شلوغ شدم جاي خودمو تو دله معلمايي كه دوست داشتم باز كرم
فاصلم با خانوادم بيشتر شد
عمويي رو كه هي چوقت نديده بودم ديدم و اون فوق العاده بود و رابطمون خراب شد نمي دونم چرا يا چطوري
اخلاقم......
ممممممم.......................
.
خوب زيادي فانتزي فكر مي كنم(واسه همين ميگن خلم)
به شدت مغرورم اخ اگه غرورم بشكنه(اصلا منت نمي كشم حتي اگه مقصر باشم)
زود عصباني ميشم از كوره در مي رم
زود هم گريه مي كنم
كلا زود رنجم و سريع ناراحت ميشم ولي قدرت فراموشي فوق العاده اي دارم
شيطونم زيييييييييييييييييييييياد
با همه جور مي شم
ميگن هم اعتماد به نفسم خوبه هم روابط اجتماعيم(الان رو نگاه نكنين كه روابطم خرابه
)
صميمي و گرمم دوست دارم اعتماد كنم و ديگران هم همين برخوردو داشته باشن
هميشه رييس بودم سر دسته!! نمي تونم دستور بگيرم پيشنهاد يا كمك خيلي خوشحالم ميكنه![]()
از منت گذاشتن متنفرم
اصولا شادم(ظاهر و باطنم يكي نيست
)
با همه خوبم طوري كه شايد تا اخر عمر نفهمين ازتون متنفر بودم!!!![]()
هنرپيشه![]()
به من چه شما مي خواين فيلم بسازين من بگم؟؟؟
چه مي دونم؟!
عمرا به فكرم برسه اگه شما فهميدين بگين
پي نوشت:بايد جذاب باشه و خوشگل و نازو............![]()
كافيه![]()
تا بعد!!!